Posts

سپر

آن شب... . در میان همان ستاره هایی که نورشان سپید بود،میان آسمان تیره و تار،باز هم ستارگانی در ذهن من درخشیدند. ستارگانی که در آسمان سیاه شب،باز هم مرا به یاد کودکی ام انداختند. این بار صورت فلکی سپر بود.با ماه چند قدمی بیشتر فاصله نداشت. انگار که خود را برای رفتن به جنگ آماده میکرد.سپر در مقابل ماه نبود.انگار چیزی میانشان فاصله افکنده بود.سپر به جنگ که میرفت؟! من؟ تو؟ ماه؟! این سپر در دستان که بود؟! اوه!خدای من! سپر در دستان من است؟! نممیدانستم. این سپر هدیه ای به من بود در آسمان سیاه شب،تا با آن خود را برای نبردی دیگر آماده کنم. نبردی که راهی را برای طلوع خورشید کودکی ام هموار خواهد کرد. بار خدایا!یاری ام کن.
نشدی غایب از اندیشه که پیدا کنمت تو هویداتر از آنی که هویدا کنمت

خدایا

وجودت را نه در میان حرف های معلم دینی میتوان یافت،ونه در میان رفتار آدم هایت.وجود تو را در میان آدم هایت هم این روزها به سختی میتوان یافت. آخر تو را کجا بیابم؟!در میان حبه های انگور؟در میان درختان سیب؟ تو را این روزها با یک لیوان چای هم میتوان یافت؛که نوشیدن یک لیوان چای در کنار تو همه دلگرفتگی هایم را از دلم بیرون میبرد. تو را در همان غروب های زیبا بهتر از همیشه میتوان یافت.همان موقعی که چشم سوم میشوم،و به آسمانت زل میزنم.و سعی میکنم قدم هایم را آهسته تر کنم که بتوانم دقایقی بیشتر را صرف نظاره کردن آسمان کنم.گنبد آسمانت هنگام غروب سقفی می شود روی سر آدم هایی که هر کدامشان دغدغه ای دارند،و ذهن مرا به خودشان مشغول میکنند؛که چرا هر کدامشان در حال دویدن هستند.چرا آدم هایت این همه مشغله دارند،خدا؟ هر بار دلم خواست در میان تک تکشان بروم،دلم خواست بدانم از آدم هایت.ولی...ولی خدا،تو هر بار مانع می شوی که تو را در میان انسانها پیدا کنم.هر بار خواستم تورا در میان آدم ها بیابم،کاری کردی که بی خیالش شوم. باور کن خدا که میشود تو را در میان انسانها یافت.آخر چرا اجازه نمیدهی؟ آخر خدا من آدم ها را دو...

حوزه امتحان!

از همه مدارس میان و امتحان نهایی میدن.سمپاد،غیر سمپاد.اونجا یه مدرس دولتیه.مسئولینش نصفه نیمه خوب برخورد میکنن.به همه میگن دخترم،عزیزم. ولی به من که میرسن،یه حسی بهشون میگه سرم داد بزنن.همه اجازه موندن تو حوزه بعد از امتحان رو دارن،جز من و هرکی که باهام باشه!بیرونم میکنن! نمیدونم چه حسی دربارم دارن؟!

تجربه

داشتم برای امتحان نهایی ادبیات فارسی میخواندم،و جایتان خالی(!)رسیده بودم به درس کبوتر طوقدار.کبوتر طوقدار را همه از فارسی سوم دبستان به خوبی به یاد داریم.در کتاب فارسی آن موقع،هدفشان از آوردن این قصه،آموزش اتحاد به بچه ها بود.حالا که در ادبیات سوم دبیرستان هم آورده اندش تصمیم گرفتم چند جمله زیبایش را بنویسم،تا از آن درسی بگیرم.و درس خود را اینجا هم بنویسم،تا اگر روزی روزگاری این را خواندید،مانند من بهره ای ببرید!حال آنکه میدانم شما خود استادید. به یاد بیاورید که کبوتران گرفتار شدند و با فرمان طوقدار دام را از زمین بلند کردند،تا من هم فرصت کنم بقیه اش را عینا از روی کتابم بنویسم! زاغ با خود اندیشید که بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ایشان چه باشد که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود و از تجارب برای دفع حوادث سلاح ها توان ساخت . این جمله آخرش طلاست. بله!هدف من هم همین یادآوری تجربه بود.تجربه است که زندگی ما را میسازد.این را نوشتم،تا اگر روزی روزگاری در زندگی ات شکست خوردی،بدانی که اگر از تجربه اش استفاده کنی؛دیگر شکست نخواهی خورد.و بدانی که در هر ماجرای زندگی درسی نهفته ا...

اگر روزی دلم گرفت... .

اگر روزی دلم گرفت؛یادم باشد که خدا با من است که فرشته ها برایم دعا میکنند؛ که قاصدکی در راه است؛ که فردا منتظرم می ماند؛ و من تنها نیستم. و من راه رفتن میدانم و دویدن؛ و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. اگر روزی دلم گرفت،یادم باشد که خدای من اینجاست؛ همین نزدیکیهاست؛ و من تنها نیستم. اگر روزی دلم گرفت،یادم باشد که خدا با من است؛ که فرشته ها برایم دعا میکنند؛ و من تنها نیستم. پ.ن:به نقل از ویژه برنامه اذان رادیو جوان.

باران

دیگر مثل گذشته،بارش باران را پدیده ای طبیعی نمیدانم.میدانم که بارش باران گوشه ای از لطف و رحمت بی کران خداوند است. پس با هر بارش باران،خدا برایت-برایمان خبر های خوبی دارد.